اوراق بهادار

اوراق بهادار


برش هایی از خوشبختی من و اچ بی

آخرین مطالب
  • ۲۴ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۴۴ قول
تو از آنهایی هستی که وقتی میگویم سردم است کاپشنت را روی دوشم می اندازی.
تو از آنهایی هستی که وقتی میگویم یکی برای تو میمیرم یکی برای ازگیل با ظرف پر از ازگیل از مغازه بیرون می آیی تا فقط برای تو بمیرم.
تو از آنهایی هستی که وقتی میگویم میخواهم پول نهار را من حساب کنم میگویی خفه بابا و بعد با نگاهت نوازشم میکنی اما نه آنقدری که پررو شوم و تربیتم از دست رود
تو از آنهایی هستی که شانه هایم را در بازوهایت فشار میدهی تا مچاله شوم و بعد پیشانی ام را میبوسی
تو از آنهایی هستی که جان میدهند برای پنجره باز و باران و فنجان نسکافه و تا قیامت گم شدن در یادشان... 
باید اطرافم بالش بگذارم و به ثانیه های لبویی رنگی فکر کنم که تیکه های پررنگتر را برای من میگذاشتی و به خواب روم!  میدانی شعر پنجشنبه چیست؟  رعد نگاهم برق چشمانت را دزدید و باران بارید... برای نباریدنت نماز خشکسالی میخوانم
اچ بی
۲۲ آبان ۹۱ ، ۱۲:۵۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
روزهای اول دوستی­مان گوشی موبایلم حیاتی­ ترین دارایی زندگی­ ام محسوب میشد.
دوست داشتیم برای به جریان انداختن هوای عشق در زندگی­مان اجازه ندهیم که فاصله بین پیامکها به کمتر از ۵ دقیقه برسد. اوایل از جملات بزرگان و نقش­آفرینان تاریخی شروع کردیم و کم­ کم رسیدیم به بازیگران و خوانندگان و در پایان دوره جملات قصار هم که کار رسیده بود به اظهار نظرهای خسرو شکیبایی. لابه لای کورس حرفهای ماندگار از علایق جانبی هم میگفتیم و هرجا که به نقطه تلاقی می رسیدیم یک صفحه پر میکردیم از n ای که ادامه اش تا بینهایت a بود و اینطوری برای تفاهمات اول تعجب میکردیم و بعد ذوق. اوج اشتراک­مان رشته دانشگاهی بود که هردو به طرز عجیبی در یکی از تخیلی ترین رشته­ های دانشگاهی تحصیل کرده بودیم و از آن شب هم نزدیک به ۲،۳هفته حرفهایمان دایورت شد به واحدهای عملی تلقیح مصنوعی گاو و فیزیولوژی گوسفند و نوک چینی جوجه! درست در همین ایام بودیم که بابا به صدای زنگ اس ام اس، صدای دکمه های گوشی، بعدتر به نور صفحه موبایل و در نهایت به خود گوشی حساسیت پیدا کرد و هر بار که تو دستهای من آن شی صورتی را میدید طوری نفس میکشید که یقین بیاورم تا چند دقیقه بعد از آن دو سوراخ شعله­ های کوچک آتش بیرون می­آید. وقتی دم و بازدم های خاص بابای همیشه مهربون و مو فرفری سوژه­ ای شد برای خنده، تنفس بابا به حالت عادی برگشت و شروع کرد به جمع کردن تمام اطلاعات پزشکی که در مورد مضرات استفاده بیش از اندازه از موبایل بود. تق تق دکمه ­های گوشی که بلند میشد بابا تمام استعداد بازیگری­ اش را در خود جمع میکرد و با معصومانه ترین حالت ممکن میگفت که نگران سرطان بند انگشت یک دانه دخترش است و من که تو چشمهایش نگرانی از جنس دیگه­ ای را میخواندم میگفتم نمیشه به سوالهای زبان نگین جواب ندهم!
 خب عقاید خانواده ما همیشه جایی بین سنت و مدرنیته خانه داشته و من به عنوان دختر خانواده قدرت ریسک محک عقاید بابا در مورد دوستی با جنس مخالف را نداشتم. میدانستم اگر همانقدر که با مامان راحت هستم با بابا هم باشم او استقبالی بینظیر از مدرنیته خواهد داشت اما برای شروع منتظر سوالی رک از طرف بابا بودم که مثل توی فیلمها در یک شب مهتابی در حالی که برای کشیدن پتو روی دخترش به اتاقم می­ آمد ازم میپرسید. بابا اما همیشه حرفهای بقچه پیچی شده در عبارات دیگر را ترجیح میداده مثلا شبهایی که تا دیر وقت پای تلفن بودم صبح به جای جواب سلام بابا باید میشنیدم که "بابایی دیشب خیلی دیر خوابیدیا" یا اینکه " حالا تو هیچی نگین خواب نداره ؟" گاهی هم خیلی غیر مستقیم تر در حین صرف صبحانه میگفت که خواب کافی برای بدن از خورد و خوراک هم واجب تره و اینطوری بود که به خیال خودش مرا پدرانه به راه راست هدایت میکرد و با خنده­ های زیرزیرکی­ اش زمینه درد دل مرا هم باز میکرد اما تا امروز در این راه ناکام مانده!

 من هر جمعه با نگین نهار میخوردم و هر شب نگین مرا تا خانه میرساند. اطلاعات سیاسی نگین خیلی زیاد بود و همه میدانستند اگر نگین فلان خبر سیاسی را بگوید یعنی آن خبر برای من موثق است. شبی که شبکه های ماهواره به هم ریخت به نگین زنگ زدم تا با راهنمایی­ اش تنظیمات ماهواره را درست کنم و بابا تا چند وقت بعد از آن شب برای هر پارازیت در ماهواره به مامان چشمک میزد و رو به من میگفت "خب پدر سوخته زنگ بزن نگین درستش کنه دیگه"!
 نگین الگو و گاهی رقیب قدری هم برای بابا بوده و هست. از خریدن گلهای به قول خودش سرزنده تر از گلهایی که نگین برای من خریده برای مامان گرفته تا قربان صدقه­ های پدرانه­ ای بیش از حدش که شاید هم ته مانده­ ی اعتقاد دیرینه­ ای است که میگوید "دختر که در خانه محبت ببیند اسیر محبتهای خارج از خانه نمیشود" ! مدتهای زیادیست که اسمی از نگین در خانه ما نیست و بابا بیشتر از هر کسی به صاحب اس ام اس های من اعتماد دارد. او میداند که صاحب صدای آن طرف خط بیشتر از هرچیزی دل دخترش را آرام میکند و ایمان آورده که آرامشی که دو سال مهمان دل باشد میتواند تا همیشه کنج دل بماند. دیروز صبح بابا به مامان گفته که میخواهد با من صحبت کند و من مطمئن هستم اینبار از بقچه و لفافه خبری نیست. شبی از همین شبها بابا به اتاقم می­آید و در حالی که پتو را رویم میکشد خواهد پرسید از آقای HB چه خبر؟
اچ بی
۱۷ آبان ۹۱ ، ۱۲:۲۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
هوویم مرا به بیرون از گود می اندازد و با او که جانم است بازی میکند؛ جاده ی اصفهان و بازی با جانی که جانم است. و من باد میکنم از کلمات و حریف سکوت نمیشوم. دوستت دارم گفتن هایم را میبلعم و هرگز از این همه دوست داشتن سیر نمیشوم. دوست داشتن هایم به باختن در بازی آخر هفته هایش نمی ارزد... دوست داشتن که ری کند و از حجم درونت بیشتر شود یک غم به غم هایت اضافه میشود. غم از دست دادن جانی که به جانت بسته است. خدایا جانهایم را قبل از جانم مگیر...
اچ بی
۰۴ آبان ۹۱ ، ۱۱:۲۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
دخترمان در شانزدهمین روز از ماه مهر به دنیا آمد. طرفهای ظهر بود که داشتم روزنامه میخواندم که یکدفعه متولد شد. وقتی به پدرش گفتم فورا زد روی دنده­ ی "حالا ببینیم چه میشود" و اینگونه خواست حرف حرف پدر است را ثابت کند. کمی بعد اسمش را تکرار کرد و قربان صدقه­ اش رفت و اینگونه او را به جمع دو نفره مان راه داد. حالا NB در جمع دونفره HB ها حضور دارد و هر روز به یک شکل در می­ آید. پدرش اعتقاد دارد او شبیه مادرش است چون ژن خاندان مادر به شدت قدرتمند است طوریکه به گواه یک افسانه قدیمی چشم بادامی­ های آسیای شرقی خسته از باریک بینی و یا سیاه­زنگی های خسته از تاریکی هم برای مغلوب کردن ژنشان به قوم مادر NB روی می­ آوردند اما من که مادرش هستم معتقدم NB شبیه پدرش است چون من میخواهم که اینطور باشد. خلاصه که ما NB را مدیون فوتبالیستی هستیم که با زیرکی نام دخترمان را زودتر از ما برای دخترش گذاشت و بعد هم او را زد زیر بغل و رفت توی قاب روزنامه جا گرفت. دخترمان را دوست داریم و هنوز نمیدانیم کی میتوانیم او را که مثل فرشته­ ها در ابر بالای سرمان خوابیده برداریم و به دنیای واقعی بیاوریم اما هردو شک نداریم که او خوشبخت ترین دختر زمین خواهد بود چون پدر و مادری دارد که عاشقانه دوستش دارند.
اچ بی
۰۱ آبان ۹۱ ، ۰۸:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
آقای مدیر در حال غذا خوردن بود که من تلفن را قطع کردم و با بیتفاوت ترین صدای عالم گفتم "آقای ف گفتند بهشت زهرا هستند، سر خاک پدرشون".  هنوز حرفم تمام نشده بود که مدیر وسط اتاق ظاهر شد! غذا پریده بود تو گلویش و در میان سرفه های شدیدش میگفت  "کجا بود؟!! کجـــــــــــا؟ بهشت زهرا؟ خدای من! پدرش؟ گفت پدرش؟ واااااییی! "
 یادم افتاد پدر آقای "ف" تو بیمارستان بوده و من باید از حرف آقای ف ناراحت میشدم و بهش تسلیت میگفتم و بعد هم که گوشی را قطع کردم میدویدم تو اتاق مدیر و با ناراحتی خیلی زیاد میگفتم "پدرش! پدر آقای ف! پدرشون فوت کرده" !
 خب فکر میکنم چون آقای ف خیلی از بیماری پدرش ناراحت بود و یکبار که فشار عصبی زندگی با نمک های درون ایشون واکنش نشان داده بود و گفته بود که دیگر وقتش است تا پدر را ساعت ۹ جلوی در بگذارد  من او و پدرش را در گوشه ذهنم پنهان کرده بودم تا با یادآوری عشق متفاوت پدر و پسریشان قلبم تیر نکشد. برای همین به طرز شگرفی فراموش کرده بودم پدرش زنده بوده و در ذهن پسرش هر شب ساعت ۹ چیزی شبیه به کیسه مشکی بو گندو میشود! خلاصه که مدیر همینطور سرفه کنان و با چشمهای قرمز ناشی از دونه برنج گیر کرده در گلویش به آقای ف زنگ زد و با ناراحتی و صدای بلندی که سعی داشت به خاطر شراکت کاری هم که شده تا جای ممکن تاثیر گذار باشد شروع کرد شرح ماوقع را از آقای ف پرسیدن. مکالمه در کمتر از ۱۰ ثانیه تموم شد و آقای مدیر با چهره ای که سعی داشت خنده اش را نشان ندهد و همچنان با چشمان سرخ به طرفم آمد و گفت " پدرش که زنده س ! آقای ف در بهشت زهرا و سر خاک شخص دیگه ایه!! " نمیدانم در کدام یک از ساعات شلوغ ذهنم وقت کرده بودم پدر آقای ف را به خاک بسپرم اما مطمئنم این کار را فقط برای خودش و حفظ نام پدری اش کرده ام. پدری خمیده و چروکیده که در چشم پسرش به کیسه زباله شبیه شده!
اچ بی
۲۶ مهر ۹۱ ، ۱۲:۲۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
آخر آبان با هم دوست میشویم و این دوستی در ماه محرم و صفر مستحکم میشود. آخر دی به همه میگوییم که میخواهیم بقیه عمرکنار هم باشیم! :-)) 
مثل فکر کردن به همه شیرینی ها، این یکی هم  در دلم ضعف می اندازد!
اچ بی
۲۲ مهر ۹۱ ، ۱۲:۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
دو بسته گوشت از توی فریزر بیرون می ­آورم و به مامان میگویم "هردو! هم لوبیا پلو هم خورش کدو". مامان میگوید " خودت میدونی" و کهنه گردگیری را در شیارهای مبل تکان میدهد. فکر میکنم که چرا گرد و خاک ها دوست دارند بروند جایی که جلوی چشم بقیه نباشند و اینکه چرا مامانها دوست دارند گردوخاک هایی که جلوی چشم بقیه نیستند را پاک کنند!

 مامان تا زودپز را در دستم دید گفت " تو این چرا؟ عجله ای که نیست! بذار تو قابلمه آروم آروم بپزه " و بعد هم برای اینکه منو مغلوب عشق مادری اش کند چشمهایش را کوچک کرد و سرش را کج و ناامیدانه گفت " جون مامان تو این خوب نمیشه"! با بهانه اینکه میخواهم زودتر بپزد تا ازش برای خاله هم ببرم گوشت را ریختم توی زودپز و شروع کردم به پیاز پوست کندن! فکر میکردم که من بعدا بسته­ های گوشت خورشتی را مثل مامان قلمبه بگذارم در فریز یا اینکه تخته ای شان کنم. هرچی فکر کردم یادم نیامد بسته ­های تخت گوشت خورشتی خانه مان از کی قلمبه شده بودند.
یخ گوشت باز می شود  و تکه های بزرگ و کوچک قهوه­ا ی از روی بقیه ی یخ زده ها می­ افتند توی روغن و پیاز. منتظرم مامان برود حمام تا بتوانم به بابا زنگ بزنم و بگویم  برای کادوی تولد مامان بهتر است برایش یک فشارسنج بخرد. نمیدانم اگر اچ بی هم یک روز برای من فشارسنج بخرد خوشحال میشوم یا ناراحت اما با خودم فکر میکنم از شاخه ­های گل تکراری هر سال بابا و ماچ و بوسه های از قبل پیش بینی شده ­اش شاید بهتر باشد. تصمیم میگیرم تو خورش کدو هویج هم بریزم و از فکر اینکه هردو بعد از پخت رنگ هم میشوند و مجبورم سر میز مدام به حامد بگویم که کدام هویج و کدام کدو است خنده ام میگیرد. یادم می­ افتد که حامد هویج پخته هم دوست ندارد! به بابا توضیح میدهم که فشار سنج دستی بخرد
 چون دقیق تر است  و آلوی خورشتی و خیارشور هم اضافه میکنم. بابا تکرار میکند "فشارسنج، آلوی خورشتی و خیارشور" تایید که میکنم یه بوس میفرستد و قطع میکند. همینطور که خیار پوست میکنم و حواسم به کتریست که زودتر جوش بیاید تا ژله هم درست کنم فکر میکنم که خورش کدو غذای خیلی خوبیست برای مهمان. البته اگر در آینده برای میهمانی هایم مامان به کمکم بیاید هیچوقت اجازه نمیدهد که همچین غذایی برای مهمانها بپزم. میگه خوشمزه س اما ریخت ندارد!
نگاهم می­ افتد به شمع­های کیک مامان و مطمئن میشوم که خریدن شمعهای Happy Birthday خیلی کار سنجیده ای بود و قطعا از فوت کردن سال تولد بیشتر آدم را خوشحال میکند.
به روبرو نگاه میکنم و از مهمانهای خیالی ام در آینده برای آمدنشان تشکر میکنم و بعد در جواب سوال یکی از دخترهایی که نمیدانم کیست میگوم "خب یه بخشی از این غذاها را دیروز درست کردم" و بعد در گوشش میگویم " آدم که عاشق باشه همه کاری میکنه" اینجا که میرسم یادم می­ افتد که اچ بی غذای مانده دوست ندارد و شاید من بعدا نتوانم برایش یک مهمانی تولد با چند نوع مدل غذا درست کنم و بعد مهمانها همه بخار میشوند.
 به مامان میگویم سیب­ زمینی های الویه را به جای رنده خرد کند و وقتی لبهایش را روی هم فشار میدهد که یعنی " خب چه کاریه رنده که بهتره" بهش میگویم میخواهم عادت کنم اینطوری الویه بخورم. مامان میخندد و زیر لب میگوید  پدرسوخته که یعنی  " مامان فدات بشه تو کی بزرگ شدی و عاشقی یاد گرفتی و فهمیدی باید اونطوری الویه بخوری که عشقت دوست داره؟"
با ظرفی پر از خورش کدو میرویم خانه خاله و بیحالتر از همیشه می بینیمش! قرار است که به خاله نگوییم که امشب تولد مامان است چون ممکن است دلش کیک هم بخواهد اما همه حتی مامان من هم که از پرهیز متنفر است میدانیم که کیک برای خاله یعنی  سم!
وقتی خاله خورش کدو را میخورد و یادش میرود  به رسم همیشه از غذایم  تعریف کند و دستور پخت بگیرد میفهمم که چقدر حالش بد است! در راه برگشت دیگر نه من گفتم "طفلک خاله" و نه مامان گفت "خودش را فدا کرد" و هردو فقط آه کشیدیم!

حامدینا هنوز نرسیده­ اند که خاله زنگ میزند و مامان گوشی به دست لباس تنش میکند و با عجله برمیگردد سمت خانه خاله. فکر میکنم که ایکاش به خاله میگفتم که به خاطر او تو خورش کدو شکر نریختم و حالش که خوب شد با شکرش هم برایش درست میکنم. لوبیا پلو دست نخورده روی گاز است! حامد بدون اینکه سوالی بپرسد یک تکه نان میزند توی خورش کدو و من همینطور که به مبل تکیه داده ام به لقمه حامده که پر از هویج و کدو شده است نگاه میکنم. الویه شکل یک تپه وسط دیس ریخته شده. بابا فشار سنج نخریده و فحش مسافری میدهد که توی مترو دولا شده روی دستش و شاخه­ ی گلش را شکانده...

 مامان شمع­ها را فوت میکند و هر پنج نفر خیره به دوربین روبرو طوری لبخند میزنیم که انگار میخواهیم بعدا با دیدن این عکس هیچ کس به یاد نیاورد آن شب خاله چه دردی میکشید.
اچ بی
۱۷ مهر ۹۱ ، ۱۰:۵۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
از وقتی که یادم است به مامان شبیه بوده ام! هر روزی که نگاه از سر تعجب و تحسین اطرافیان از شباهت بی حد من به مامان میگفت، شبش یکی از مهمترین ماموریتهای من و مامان خیره شدن در آینه بود! ما بارها و بارها اجزای صورتمان رو با هم بررسی میکردیم؛ "ابروهای تو که کپی باباته"، "چشمهامون یه کم شبیه هست ولی مال تو پفش کمتره"، "مامان خانوم! چرا دماغم مثل تو نیست؟!!" ، "آخه کجای لبهای من و تو به هم رفته"! و ...
 در آخر یک قدم به عقب برمیداشتیم و دوباره به خودمان نگاه میکردیم و میگفتیم "ولی به هم شبیه هستیم"!
 آینه ی متحرکی بودم از نوجوانی و جوانی زنی که سکوتش بیشتر از حرفهایش به چشم می­ آمد! تکرار ِ پرحرف گذشته ای که اینبار آمده بود برای گفتن تمام نگفته ها! گذشته قد میکشید و شبها سر بر روی پاهای آینده­ اش از آرزوهایش میگفت و چشمهایی را میدید که با افتخار نگاهش میکند و در اعماقش برای این شبیه ِ متفاوت دعای آمین میگوید! همه ی آمین­های مادر برآورده شد و من تمام آنهایی که به زبانم آمدند و آمینی از مادر بدرقه ­شان نشد از یاد برده­ ام و میدانم همگی مصلحتی بوده اند از جنس نخواستن­ های مادرانه!
 نمیدانم فردای شبی بود که تصمیم گرفته بودم تا برای مامان و به خاطر خودش دیگر کمتر از دغدغه های ذهن شلوغم بگویم یا در بحبوحه­ ی ایامی که میخواستم طعم بودن در جمعهای دخترانه را بیشتر بچشم! شاید هم از شبی شروع شد که فهمیدم بخشی از من تکرار گذشته های باباست. تلقین بود یا واقعیت اما شباهتم به مامان کمتر شده بود! حالا وقتی برایش صحبت میکردم یک قدم به عقب برمیداشت و نگاهم میکرد. نمیدانم دنبال همان شباهت بود یا از دیدن تفاوتهای یک باره ام تعجب میکرد! شاید هم حالا بیشتر از هر وقت دیگری شبیه ش بودم و او میدانست و من نمیدانستم! فاصله بین من و کسی که از او ریشه گرفته ام حالا به اندازه همان فاصله اندک درخت و شاخه اش است! شاخه ای که گاهی سر ناسازگاری دارد و میخواهد در برابر قامت درخت قد علم کند و خودی نشان دهد اما درخت از این حرکت شاخه غمگین و خمیده میشود و شاخه هم خم میکند! میخواستم با همان شعارهای آرمانی­ ام زیر کارهایش خط افقی بکشم و بدها و خوبها بنویسم! میخواستم اینبار من این موجود دوست داشتنی زندگی­ ام را به خود شبیه کنم! یادم نبود تکرار تاریخ فقط در شباهتهای ظاهری نیست! به ذهنم نرسیده بود شعارهایم هم میتوانند تکراری باشند از شعارهای بیست و خورده ای سال پیش دختری که شبیه من بوده! فکر نکرده بودم که اینچنین مادر خوب بودن حتما جاهایی هزینه هایی هم داشته، مثلا هزینه به باد سپردن آرمانها و آرزوهای خودت!

 دیشب وقتی در تاریکی شب سر روی دستهایش گذاشتم و با اشک در چشمهایم در دل آرزو کردم که ایکاش من هم چنین مادری شوم حتم دارم که او هم آرزویم را فهمید و امیدوارم در دلش برای این آرزو آمین گفته باشد.
اچ بی
۰۵ مهر ۹۱ ، ۱۰:۵۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
من، تو، هایده، ترافیــــــــــــــــــــــــــک! ناراحت میشی اگه دعا کنم هرگز قفل ماشین ها باز نشه؟!
اچ بی
۰۳ مهر ۹۱ ، ۱۳:۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
خانم سونوگرافی ژل سرد را سخاوتمندانه روی دلم ریخت و گردالی را با اشتیاق تمام برای پیدا کردن دست کم یک توده سرطانی میچرخاند. حتما با خودش فکر میکرد جیغهایم که سکوت کر کننده طبقه زیر همکف بیمارستان را شکسته بود باید دلیلی دهان پر کن و قابل ترحم داشته باشد. دور بخشی که کمی تیره تر از قسمتهای دیگر ِ فیلم تو مانیتور بود چند ضربدر گذاشت و بدون جواب دادن به سواالاتم دستور داد تا ژل را پاک کنم و بلند شوم. با خودم فکر کردم شاید تلافی اینکه در جواب سوالاتش در مورد پسر ِ نگران ِ بیرون از اتاق سکوت کرده بودم جوابی بهم نداده و یا شاید هم منتظر لحظه ایست که چشم در چشمهای نگران ما دوخته و سری تکان دهد و بگوید "متاسفم" !
 وقتی پسر ِ نگران ِ بیرون از اتاق به داخل اتاق آمد فکر کردم که چه خوب شد که دستیار  ِ خانم سونوگرافی به خاطر جیغهایم و وضعیت اورژانسم گفت که میتوانم با کفش روی تخت دراز بکشم اگر نه جورابهای سرخابی­ام با شلوار سبز حتما کمی بیشتر از جیغهای کر کننده ام توی ذوق میزد!
پسر نگران داخل اتاق سرم را میبوسید و با نگرانی میپرسید که خوبم یا نه و من که واقعا نمیدانستم خوبم یا نه میگفتم خوبم! سعی کردم که به یاد بیاورم که چند لیوان آب برای شفاف سازی محتویات شکمم خورده بودم و فکر کردم پس با آن همه آبی که من خوردم چرا آنقدر درونم تیره و تاریک بود! پسر  ِ نگران، طبقات بیمارستان را اینقدر بالا و پایین رفت تا عکس سیاهی که بخشیش سیاه تر بود به دستش دادند و گفتند "کیست" است و چیزی نیست! هردو نفسی عمیق کشیدیم و دست در دست یکدیگر آنجا را ترک کردیم انگار که "کیست" بهترین و خوش یمن ترین تیرگی درون است!
 پسر  ِ نگران ِ آرزوهایم چند روزیست که نگرانی اش را به من بخشیده و خود شده است پسر  ِ خسته­! پسر  ِ خیلی خیلی خسته ­ای که اینقدر نگران این و آن شد تا یادش برود کمی هم برای خودش کنار بگذارد! پسر ِ خسته دو روز است که از حال میرود و با سوزن آمپول و سرم به حالش می­ آورند! و حالا من دختر ِ نگرانی هستم که به هیچ چیز غیر از سلامتی او فکر نمیکنم! دختر ِ نگران ِ بدجنسی که دوست دارد حالا که نگرانی را از او به امانت گرفته کمی هم از بدجنسی خودش را به او هدیه کند. کمی بدجنسی در کاغذ زرورقی با کارت تبریکی از بیخیالی که درونش نوشته:  " عزیزم، هیچکس حتی من ارزش سلامتی تو را ندارد لطفا کمی و فقط کمی بیشتر به فکر خودت باش"
اچ بی
۲۷ شهریور ۹۱ ، ۰۷:۳۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر